گذر عمر
اومدم اونم دوباره بعد از مدتها ، تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد...
دلم برا همه شما ها تنگ شده بود اونم بسیار وحشتناک زیاد
کجا بودین نبودین البتــــــــــــــــــــــه تقصیر این بــــــابـــــامه که
اصلآ به فکر من و وبلاگم نیست میگین باهاش چی کار کنم تف
سربالاست... مثه دره مسجده نه میشه اتیشش زد نه میشه
انداختش دور ، کشته منو این بار از دستش در رفت که اومد و
وبلاگو آپ کرد وگر نه این سال ماهـــا خبری نبود از حق نگذریم
دست خودش نیست کارش زیاده ، آخی طفلکی از صبـــح تاآخر
شب سرکاره و دنبال یه لقمه نون حلال طفلک دلم براش سوخت
بگذریم من الان یه داداشم دارم که اسمش هست سیاوش![]()
حالا بعدآ بیشتر در موردش صحبت میکنیم...


























