![]() |
![]() |
|
|
ايــــــــــــــــــــــــــــــــــــن بابــــــــــايي رو مــــــــــن بزرگ شم مي كشــــمــــش... بابايي رفتم پيش عمو هام دوباره عمو امين، عمو ممد، عمو علي.............دلم ميخواست عمـــــو نصـــــير رو هم ميديدم ولي خواهرشو ديدم عمو نصير رفته بود زندان قاقالي لي بخوره به علت صيد نا مشروع خرچـــــــــنگ هــــــشــــت پــــا و خر ماهي راستي من يه عـــــمو هم دارم كه خـــــارجه يه جايي به نامه آمــــــريكــــا يادم نيست شايدم آفريقـــــــــا همون جا كه لاس وگاس داره كه منو نديده...خيلي دوسش دارم هرجا كه هست سلامـــــت و خوشحال بــــاشه
![]() راستی بابام یه روز رفت واسه من شناسنامه گرفت همونجوری که مامان بزرگم یعنی مامانش برای اون شناسنامه گرفت یه روزی هم بابام رفت و شناسنامه مامان بزرگ رو باطل کرد عجب روزگاریه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط کیاوش پسر بابایی |
|
|
منو گریه ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط کیاوش پسر بابایی |
|
|
بلاخره بابایی یه اسم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط کیاوش پسر بابایی |
|
|
من یه نی نی یه ۴ روزه ام...
اینا اسم هایی هسته که بابام واسم پیدا کرده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط کیاوش پسر بابایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من پسر تنهای دیوونه هستم...
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 شهریور 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 |
|
RSS
|