تبليغاتX
وب کوچولو


اوووووووووواااااااااآآآآآآآآآآآآآآ...من دیروز رفتم واسکن زدم الان تب دارم دارم میسوزم
قطره هم به من دادن بالا خره دوماهه شدم و اولین عید زندگیمو دیدم با مامان و بابام
بهار بهار که میگفتن این بود...خیلی خنده دار بود...موقع سال تحویل من یه احساس
گریونانه ای داشتم چون من گشنم بووووووووووووود اوووووووووووووووغهههههههههههه
شیر می خواستم خلاصه کلی بابا مامانو اذیت کردم تا اونا کاراشونو کردن و سه تایی
نشستیم پای سفره هفت سین...پس سفره هفت سین می گفتن این بود...



سال تحویل شد بابا مامان هردوشون به یاد مادربزرگا افتادن وکلی گریه...
ومن هم اوووووووووووووووووووووااااااااااااااآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
بابایی به من عیدی داد هم به من هم به مامانی ولی هیشکی بهش عیدی نداد...
دلم براش سوخت



ماهی یای سره سفره خیلی به من چشمک میزدن که من دست کنم تو تنگ
ولی من این کار نکردم گفتم سال دیگه حتمآ این کارو میکنم خیلی حال میده...
اونا آش خوردن به من ندادن
جای این آمپوله عجب میسوزه سلاس همچین اسمی داشت
اووووووووووووووووووووووووووغغغغهههههههههههههههههههههههههههههه


در کل تجربه خوبی بود سال تحویلو میگم کنار خانواده...
صبح عید هم رفتیم سر خاک مامان بزرگا و بابا بزرگ هوا گرم بود و خیلی مسجد
شلوغ تا رسیدیم اونجا من چند بارچرت زدم
اول رفتیم سر خاک مامانه مامانم چون عید اولش بود عمو علی با عمو هادی
و خاله فاطمه هم اومدن اونجا پیش ما من خیلی خوشحال شدم
که اونا رو دیدم



بعدسر خاک مامان و بابای بابایی رفتیم جای با صفایی بود اونجایی که مامان 
بزرگی خاکه آرامگاه خانوادگی ماست کلی دلم واسه مامان بزرگم گریه کرد
کلی
من تا حالا چند جا رفتم عید دیدنی به من عیدی دادن منم کلی خندیدم
به مامانو بابایی که دیگه به اونا هیشکی عیدی نمیده
چون بزرگ شدن
من دیشب همش هذیون گفتم آخه تب داشتم ای واسکنای لعنتی
کی تموم میشن
اوووووووووووووووووووووووووغه
من باید برم یخ بزارن رو پام خیلی خوابم هم میاد
عید همه شما خاله و عمو هام هم مبارک باشه




تا بعد


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط کیاوش پسر بابایی |