تبليغاتX
وب کوچولو
 

بالاخره این بابایی زد تو یه کاری که میگه نون توشه البته من که هنوز نون
نخوردم فقط شیر خوردم...تازه به نظر من این کار به درد نمیخوره چون که
شیر توش نیست...البته شریکش آدم بدی نیست فعلآ که بد نیست
میدونین اون یکی از همین عمو هاست عمو نصیر البته خیلی عشق
میکنه که با بابایی شریک شه اینو من آخرین باری که دیدمش تو چشاش
دیدم...البت اینو باید بهش بگم که وای به حالش اگه بابایی رو دور بزنه
و بره با یار دیگری...چون من دارم میرم کلاس دفاع شخصی ((بابایی))



آخه یکماه باید محافظ شخصی بابام باشم...قرار شد این یه ماهه هر چی
در آورد فیفتی فیفتی... خلاصه منم زندگیم خرج داره جریان ازدواج رو که گفتم
پست قبلی هییییییییش یه دختره هست البته پیر دختره اسمش هست
فاطمه میخوان قالبش کنن به من حالا منم که گوشام دراز قرار شده برم در
موردش تحقیق...البته جهاز مهاز که نداره ما گفتیم که خدا بهش بده ما که
بخیل نیستیم ولی من تا حالا هرچی دختر به خونه مونده دیدم همه آخر
جهاز بودن این یکی میخواد یه جورایی از زیرش در بره البته من که گرگ بارون
دیده ام.... منم یه جشن عروسی براشون بگیرم که تا عمر دارن فکر دختر


 
عروس کردن از سرشون بپره...قول میدم پست بعدی عکسشو
بزارم تو وبلاگ تا همه روی خورشیدشو ببینن چون جز افتخاراتش اینه که با
من یه عکس نصفه نیمه داره البته من به شما ها قول میدم که این عکس
واقعی هسته و هیچگونه شگرد عکاسی بر روی اون انجام نشده...یه
تصویر واقعی از من و فاطمه که حتمآ پست بعدی میزارم...تصویری که
من در حال زدن mind فاطمه خانوم هستم که هر طور هست جهاز رو جور
کنه وگر نه آقا کیاوش پر پر عجب بازی با حالی کلاغ پرپر همه افات نباتی پرپر
امین شریک قبلی پرپر فقط منو بابایی عمو نصیر و اون عمو جهان نه پر پر



اینم عکس شیریک بابا یعنی شکارچی بزرگ قرن دوم قبل از میلاد تراپ باز
حرفه ای پوکر باز حرفه ای دارای مدرک PHD از لاس وگاس یک اسنوکر باز
قهار در قلب کویر لوت ویک ایت باز منحصر به فرد از نوع بند پایان صحرای بزرگ
کالاهاری خلاصه عمو جون پیوند کاری تو و بابایی رو بهت تبریک میگم و
امیدوارم هیچوقت مثل شیریکای قبلی بابایی تو کار خنجر نباشی چون این باباهه
هد شاتت میکنه...



من دیگه خسته شدم برم لالا
فعلآ

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط کیاوش پسر بابایی | 
 

ببخشید که من نبودم یه مدت سرم شلوغ بود از اون روزا که گذشت کلی بزرگتر شدم
چیکار کنیم دیگه من هستم و یک بابایی تنبل که کمکم نکرد وبلاگمو آپ کنم...



به نظر شما من با این بابایی چیکار کنم آخرش به حساباش میرسمممممممممممم
جاتون خالی به من که عیدی بد نگذشت وحشتناک مهمونی نرفتیم وحشتناک هیشکی
خونمون نیومد وحشتناکتر همش من تو خونه بابایی و مامانی رو اذیت کردم گریه کردم
شیر خوردم رو پیراهن بابایی و مامانی دشویی کردم و بعضی وقتا هم بالا آوردم
بگذریم برای اولین بار در عمرم رفتم سیزده بدر  باحال بود جاتون خالی رفتم یه
جایی به نام کوهپایه خیلی با حال بود کلی کیفولی کردم من در کنار جوی اب داشتم
گذر این عمرو میدیدم با خودم خیلی فکر کردم که این هوای تازه به درد چه کاری میخوره
بلاخره فهمیدم این هوا جون میده واسه یه دشویی کردن جانانه همینجور که صدای 
شرشر آب مییومد منم جو گیر شدم و یه شرشر مختصر راه انداختم که البته منجر شد 
به خیس شدن لباس بابایی خلاصه اونجا نمیدونم چرا من همش گشنم میشد شیر
میخواستم فکر کنم مال اب هوای باحالش بود واقعآ شیر خوردن هم در دل طبیعت عجب
حالی میده کم کم بارون گرفت و ما مجبور شدیم برگردیم خونه .........................



تو راه هم جاده اینقده شلوغ بود که من برای اولین بار دیدم بابایی داره با۳۰ کیلومتر در ساعت
رانندگی میکنه احساس درد و شکنجه روحی رو تو قیافه بابایی دیدم از بس اهسته رفت پای
راستش گرفت من یه لحظه دلم براش سوخت اونی که تو شهر کمتر از ۱۰۰ تا نمیره  یا به قوله
بعضی ها  پلی استیشن بازی میکنه انجا خوب مچل شده بوووووووووووووووووووود



خلاصه نزدیکای کرمون دیدیم موبایل بابایی زنگ زد و پسر عموی بابایی گفت که کجایی که بی 
پسر عمه شدی ...از قرار پسر عموی بابایی فوت کرده بود وما شتابان به سوی خونه و رفتن
به پرسه ولی قبل از رسیدن به خونه بابایی منو برد یه جا که سبزه گره بزنم...منم یه گره زدم
تاریخی و آرزو کردم ساله دیگه بالاخره منم سر و سامونی بگیرم و برم سر خونه زندگیم آخه
پیر شدم و هیشکی به من نگفت بابا البته اونجا برا همه عمو و خاله هام هم دعا کردم که
همشون به سر و سامون برسن من هم این یه ساله همش برم عروسیشون
 فکرشو بکنی خیلی زیادن همین عمو و خاله ها رو میگم یه لشکرن دیگه..................
البته برا خودم دعای مخصوص کردم که ساله دیگه حتمآ قاطی مرغا شم و با صدای رسا بگم
قو قو لی قوووووووووووووووووووووووووووووو قوووووووووووووووووووووووووووووووووو



یکهفته ای درگیر پرسه پسر عمه بابایی بودیم اونجا من کلی خاطر خواه پیدا کردم هرکی از
راه میرسید منو بغل میکرد باهام حرف میزدن خلاصه این چند روز هم گذشت تا من دیگه دیدم 
دلم واسه شماها تنگ شده گفتم باید آپ کنم مردم از بی آپی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
راستی یکی از خاله هام رو  دیدم که با یه نی نی اومده بود منو ببینه نی نی خواهرش بود
بالاخره من  خاله صدری رو هم دیدماون و نی نی برا یه کادو آوردن البته من اولش قبول نکردم
چون میخواستن رشوه بدن من بیام خواستگاری نی نی شون که من باهاشون به توافق نرسیدم
البته اسم نی نی شون رو گذاشتم تو نوبت خواستگاری....................!!!!!



در آخر هم می خوام بگم یه عموی دیگه هم از پیش من رفت که خیلی دوستش داشتم و اون
کسی نبود جز عمو پرهام یه عموی مهربون و دوست داشتنی یه عموی نانازی و خوردنی
البته اون نمرده رفته سربازی ولی کو تا بیاد امیدوارم که هر جا هست سالم باشه و او بیاااااااا
در ضمن سربازیش رو هم بیافته سرااااااااااااااااااااااااااوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان



خوب من فعلآ برم یه چرتی بزنم



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط کیاوش پسر بابایی |